تبليغاتX
کوهنوردی و ...

نامه یک مادر ایرانی به گلشیفته فراهانی

هانیه میرزاییان

سلا‌م گلشیفته جان؛این روزها نام تو را از خیلی‌ها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و حجابت را از سر برداشته ای و...

گلشیفته جان،وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته،نقش پنهانی ا ست از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نورو گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن كه فرزندش "باشد."مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذكری الهی،در خانه نور می پراكند.
یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملا‌قلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانی‌ها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.
اما حالا‌ تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلم‌های‌هالیوود شوی.
گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه،اما می خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كه‌هالیوود كجاست؟
می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیس‌های سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیای‌هالیوودی‌ها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلا‌ب‌هایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایه‌های خانواده‌ها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفت‌ها چشمت را كور نكند.
دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می كند؟گلشیفته جان،دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برق‌هالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت،طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربین‌های عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند،دستشان درد نكند،خیلی هم خوب است كه به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملا‌قلی پور به تو یاد داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟
فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصت‌های درخشان‌هالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملا‌قلی پور درك كرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش.

منبع:سینمای ما

 

 

   موسيقي تيتراژ پاياني فيلم " ميم مثل مادر "

 

ميرسی به يک نقطه
خودت هستی و خودت
بی هيچ کسی.
و يک لحظه.
فراتر از همه آن چیزهایی که میخواستی.
رها میشوی.
آرام آرام
رشد میکنی
و بی صدا .
راه طولانیست
و پر خطر
نمی هراسی
چون ایمان داری
به ابدیت
به هستی
و به توانستن.
بزرگ شده ای
به اندازه چندین و چندین سال
به اندازه خود خود خودت.
و حتی فراتر...
 
موسيقي تيتراژ پاياني فيلم " ميم مثل مادر "
يه آهنگ خيلي زيبا ، غمگين و ..... حتما دانلود كنيد.
 


 

نوشته شده توسط عباس در ساعت 9:6 | لینک  | 

هوشنگ ابتهاج

 

شبی که اواز نی تو شنیدم


چو آهوي تشنه پی تو دويدم

 
دوان دوان تا لب چشمه رسيدم

 
نشانی از ني و نغمه نديدم


تو اي پري کجايي

 
که رخ نمي نمايي


از آن بهشت پنهان

 
دري نمي گشايي

 
من همه جا، پي تو گشته ام

 
از مه و مهر نشان گرفته ام

 
بوي تو را ز گل شنيده ام


دامن گل از آن گرفته ام


تو اي پري کجايي

  
که رخ نمي نمايي

 
از آن بهشت پنهان

 
دري نمي گشايي


دل من سرگشته توست


نفسم آغشته توست

 
به باغ روياها چو گلت بويم

 
بر آب و آيينه چو مهت جويم

 
تو اي پري کجايي

 
در اين شب يلدا ز پي اَت پويم

 
به خواب و بيداري سخنت گويم

 
تو اي پري کجايي

 
مه و ستاره درد من مي دانند

 
که همچو من پي تو سر گردانند

 
شبي کنار چشمه پيدا ش

و
ميان اشک من چو گل وا شو

 
تو اي پري کجايي

 
که رخ نمي نمايي

 
از آن بهشت پنهان


دري نمي گشايي

شاعر: هوشنگ ابتهاج

خواننده: حسين قوامي(فاخته)

 

دوستان عزیز برای شنیدن اواز حسین قوامی (فاخته)به این سایت مراجعه کنند

http://www.homayounkhorram.com/

یادشان گرامی باد البته از  هوشنگ ابتهاج خبر ندارم که در قید حیات هستند یا نه ولی  زنده‌ياد قوامي، سال‌هاي آخر عمر را به‌دليل كسالت در منزل بستري بود و در سن 78 سالگي در پنجشنبه 17 اسفند 1368 دارفاني را وداع گفت. پيكر اين هنرمند در همسايگي دوست هنرمندش، غلامحسین بنان، در امام‌زاده طاهر كرج به‌خاك سپرده‌شد. روان‌اش شاد

 

 

 

 

حضور کوهنورد نام اشنای جهان در اجلاس جهانی کوهنوردی تهران

داگ اسکات 

Doug Scott

نخستین فاتح دیواره جنوب غربی اورست

 

 

 

 

نوشته شده توسط عباس در ساعت 12:38 | لینک  | 

 

گل‌شيفته‌ فراهاني حاضر به گفتگوي مستقيم با صداي آمريكا نشد  انگار گفتگو با صداي آمريكا به مراتب خطرناك‌تر و جسورانه‌تر از حضور بدون حجاب در فرش قرمز نيويورك است!

 

گلشیفته همیشه برای من یکی از بهترین بازیگران سینما بوده است

گلشیفته فراهانی - میم مثل مادر

چون بازیهایش فوق العاده طبیعی و زیباست انگار که دارد زندگی می کند

فیلم میم مثل مادر با اینکه سنش به مادر اون پسر نمی خورد ولی در ان  فیلم گلشیفته تمام پرده سینما را از ان خودش کرده بود

او باید مدیون پدر باشد که علاوه بر پدر یک استاد هم برای او بوده است و او بوده است که چنین بازیگر قدری راهی سینمای ایران کرده است

و حالا که او سر از هالیودد در اورده است و با بازیگران بزرگی چون لئوناردو دی کاپریو در فیلم مجموعه دروغها همبازی شده است مسولیت او را چند برابر می کند گلشیفته در ان فیلم به غیر از یک صحنه که با کلاه گیس بازی کرد در بقیه فیلم با حجاب کامل ظاهر شد

 

حالا من نمی دانم در افتتاحیه این فیلم چرا گلشیفته با اون لباس روی فرش قرمز رفت  

واقعا برای من سوال هست که شما که فکر می کنی دشمنی با امریکا برای ملت ما یک ارزش هست

خوب برای این ملت حجاب هم ارزش است اینکه ما ملت ایران همه مبارز هستیم و ترسی از بیگانه نداریم و هر جا لازم باشه جلوی انها می ایستیم شکی نیست ولی ایا اینو می دونی  شما که

راحت  روی ارزشهای این ملت پا میزارید  دشمنان این ملت را خوشحال کردید بلاخره   باید یک فرقی بین ما ومبارزان ونزوئلایی باشد انها هم با امریکا مبارزه می کنند ولی انها کجا و ما کجا   ما رهبرمون حسین است که فقط و فقط برای امر به معروف و نهی از منکر مبارزه کرد 

گلشیفته عزیز ما ملت انتظار نداشتیم  که تو با چادر ومقنعه .. روسری و مانتو در ان برنامه شرکت کنی ولی به نظر من

 اگر شما با همون کلاه گیس روی ان فرش قرمز می رفتیدچه بسا معروفتر و چه بسا بیشتر به چشم می امدید

 

 چه رنجي بزرگ تر از اينکه ملتي عاشق علي باشد و عاقبت يزيد را داشته باشد؟ و چه رنجي بالاتر از اينکه کساني که مي بينيم در چه سطحي از معنويت، از آگاهي، از منطق و از انصاف هستند بايد از علي و از مکتب علي سخن بگويند و مردم را با مکتب علي آشنا کنند؟ و چه رنجي بالاتر از اينکه در اين دنيا يک ملتي، يک گروهي هست که مارک علي بر پيشاني سرنوشتش خورده و از فقر، از خواب، از تخدير، از تفرقه و از کوتاه انديشي، و از بدبيني، ضعف و ذلت رنج ببرد؟ و چه رنجي بالاتر از اينکه الان مي بينيم نسل قديم ما که به علي و به مذهب علي وفادار مانده، قدرت زايندگي خودش و حرکت خودش را از دست داده، به جمود و توقف دچار شده و نسل آينده را نمي تواند به تاريخ و فرهنگ و مذهب علي پيوند دهد و آنچه را که شهداي بزرگ شيعه و علماي بزرگ شيعه و بزرگان و فداکاران و مردم عاشق شيعه به اين نسل سپرده اند نمي توانند به نسل بعد از خود انتقال دهند.
                          دکتر علي شريعتي

 

نوشته شده توسط عباس در ساعت 11:42 | لینک  | 

 
                                          

محمود دولت آبادی      کانون نظرسنجی پاسارگاد

 
محمود دولت آبادي نويسنده معروف معاصر در 10 مرداد سال ۱۳۱۹ در دولت آباد بيهق متولد شد و در خانواده اي روستايي که از راه کار بر زمين سخت کوير ؛ روزگار مي گذراندند بزرگ شد . کودکي اش در روستا سپري شد . براي تحصيل به دولت آباد رفت و همزمان به کارهاي گوناگوني از جمله کفاشي و سلماني گري تا کارگري در کارخانه پرداخت . در ۲۰ سالگي به تهران مهاجرت کرد و براي جامه عمل پوشاندن به دغدغه هاي اصلي ذهنش به کار نوشتن و بازي در تئاتر مشغول شد و از راه کارگري در چاپخانه امرار معاش مي کرد .




دغدغه نوشتن با او قبل از مهاجرت به تهران او را به نوشتن چند داستان از سال ۱۳۳۷ واداشت . نخستين داستان چاپ شده او به نام « ته شب »در سال ۱۳۴۱ در مجله آناهيتا در تهران چاپ شد . از آن پس ؛ کار نوشتن را به صورت جد و با پشتکار ادامه داد و از سال ۱۳۴۷ داستانهايش در نشريات ادبي و بصورت کتاب به چاپ رسيد و براي وي شهرت زيادي را به بار آورد .




آثار وي عبارتند از :« ته شب (داستان )؛ هجرت سليمان و مرد (مجموعه داستان) ؛لايه هاي بياباني (مجموعه داستان) ؛ آوسنه بابا سبحان (داستان بلند) ؛ تنگنا (نمايشنامه ) ؛ باشبيرو ( نمايشنامه ) ؛ گاواره بان (داستان) ؛ ناگريزي و گزينش هنرمند ( مجموعه مقاله ) ؛ عقيل عقيل ( داستان ) ؛ موقعيت کلي هنر و ادبيات کنوني ( مجومعه مقاله ) ؛ ديدار بلوچ (سفرنامه) ؛ کلیدر( رمان) ؛ جاي خالي سلوچ ( رمان) ؛ ققنوس ( نمايشنامه ) ؛ آهوي بخت من گزل ( داستان) ؛ ما نيز مردمي هستيم ( گفت و گو ) ؛ کارنامه سپنج ( مجموعه داستان و نمايشنامه ) ؛ مجموعه مقالات دو جلد و روزگار سپري شده مرد سالخورده ( رمان) . »
 
از این همه کتاب من فقط کلیدر را خوانده ام ان هم  سال دوم دبیرستان
 
کِليدَر، رمان، محمود دولت‌آبادی، چاپ اول، انتشارات تيرنگ، تهران ‌۱۳۵۸

 

کِليدَر حجيم‌ترين رمان ايرانی است و عظيم‌ترين اثر هنری در پهنه  ادبيات معاصر ايران به‌شمار آيد. کِليدَر در ده جلد،بالغ بر ۳۰۰۰ صفحه شرح دوره دو‌ساله‌ای (۲۷-‌۱۳۲۵) از اوضاع سياسی‌- اجتماعیِ ايران و زندگی و سرگذشت مردم پهندشت کِليدَر و روستاها و دهات اطراف آن است. نويسنده داستانی حقيقی را به کتابت در‌آورده و دست به آفرينش رمانی در سه‌هزار صفحه زده است کتابی که خود دولت ابادی گفته است دیگر گمان نکنم نیرو قدرت دل و دماغم اجازه دهد که کاری کاملتر از کلیدر انجام دهم

 

 
010330.jpg
 
رمانی که فکر می کنی یک سناریو است محمود دولت ابادی یک شاهکار خلق کرده است شاهکاری که
دیگر مثل ان نیامد
 
 این نیز بماند که بعضی فیلم سازان داستانهایش را بدون اجازه او به فیلم تبدیل کردند و اشک استاد را در اوردند
 
 
 
بریده ای از کتاب کلیدر
 
از مصائب گرد بودن زمين يكي اش بازگشت است درست به همان نقطه اي كه آغازيده اي . اجباري هم اگر نباشد ( كه اغلب هست ) كششي ناخودآگاهانه شايد بسان غريزه مرغان بادي ! تو را از ميان همه كور ه راه ها و راه هاي ناپيداي دريايي از پشت اقيانوس از گوشواره شبه قاره از سر انديب به سمت و سوي خاك خودت مي كشاند .
بر اب پشت سر مي پاشي ياد عظيم ترين بوداي خفته در غار هاي دامبولا ا با عطر عود و صندل
برآب ميپاشي عطر همه درختان دارچين و انبه را بر باد مي دهي برق چشم پلنگان بيشه تيساما را را !ا
بادبان كاتاماران ها را ديروز در غروب برچيدند وامروز زميني زير پايت گسترده است كه عطر همه چيز را با خود دارد
عطر تلخ دوستي ها !! عطر خاك بي باران عطر ريا و رياست عطر ايران !!
عطر طعم ويراني كه ماييم
Click the image to open in full size.
 
 
گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
 
 
 

             

نوشته شده توسط عباس در ساعت 19:15 | لینک  | 

براستی چرا دماوند بام ایران   بلند ترین قله مخروطی جهان اینقدر بازدید کننده کم دارد حالا چه بازدید کننده داخلی چه بازدید کننده خارجی
 
 
سلام ای شکوهمند!
سلام ای ستیغ صبح خیز سربلند
به یال و بال و دره ها و دامنت درود
به چشمه های پاک و روشنت درود
تن تهمتنی و قلب آهنیت استوار
درشتی ات بجای بی گزند

" سیاوش کسرایی "

 

 

پناهگاه سیمرغ

یال غربی دماوند

 

 

 

نوشته شده توسط عباس در ساعت 14:35 | لینک  | 

خوشحال و شاد و خندونم    

 قدر دنیا رو می دونم

 


جدا چرا همشون خندونند

از بس كه دلهاشون مثل اب زلاله دلهاي معصوم و بدور از گناه

 

مهدي امروز ازم پرسيد بابا تخيلات خوبه ؟

محمد هم پرسيد بابا چاله فضايي چي هست ؟

گفتم بابا شما ديگه كي هستين برين بازيتونو بكنيد

اونا هم ولم نكردند تا يك جوابي براشون پيدا كردم

نتيجه:

بايد برم كلي كتاب بخونم تا وقتي ازم سوال كردند گير نكنم

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط عباس در ساعت 19:39 | لینک  | 

معمولا معظم له صبحها به کوه مي روند و نماز را هم همانجا مي خوانند. کوهنوردي از برنامه هاي مورد توجه آقاست . يک روز که مقام معظم رهبري به کوههاي اطراف تهران رفته بودند ، بادختر و پسري دانشجو برخورد مي کنند که به لحاظ ظاهري وضع مناسبي نداشتند وتصور مي کردند که آقا دستور دستگيري آنهارا خواهد داد. ولي برخلاف تصورآن دو ايشان با آنها احوالپرسي کردند و از شغل و فاميل بودن آنها نيزسئوال کردند. پسر وقتي با خلق زيباي آقا مواجه شد ، واقعيت راگفت که ما دوست هستيم. آقا ابتدا درباره ورزش ومزاياي آن با آن دو صحبت کردند و بعد هم فرمودند:"بدنيست صيغه محرميتي درميان شما برقرار شود وشما باهم ازدواج کنيد" و به آنها پيشنهاد دادند که :" اگرمايل بوديد در فلان تاريخ بياييد ،من آمادگي دارم که شخصاًعقد شمارابخوانم. "آن دو خداحافظي کردند و طبق قرار همراه خانواده خود، محضر ايشان رسيدند.


آقا عقدآنهارا جاري کردند وب ابرخورد کريمانه مقام ولايت، اين دوجوان تغيير مسيردادند و آن دختر غير محجبه به يک دختر محجبه و معنوي و آن پسر دانشجو به يک جوان مذهبي مبدل شدند

کوهنوردي مقام معظم رهبري

نوشته شده توسط:   احسان اميري  

نوشته شده توسط عباس در ساعت 13:9 | لینک  | 

شهید بی ریا

چند سال پیش همسرم یک دوستی داشت بنام خانم سبحانی اهل تهران دانشجوی دانشگاه

شهید باهنر کرمان .یک روز امد تو خونمون گفت :دیشب خواب عجیبی دیدم  بعد رو کرد به من گفت عباس اقا شما شهید علی ماهانی رو میشناسید من گفتم نه زیاد ولی اسمشو شنیدم

گفت دیشب خواب دیدم که یکی به من گفت میخواهی بهشتو ببینی منم گفتم اره کجاست

 جایی رو نشونم داد من رفتم و رفتم تا رسیدم به یک سر دروقتی وارد شدم دیدم یک نفر

پشت میز نشسته است گفتم تو کی هستی گفت من منشی امیر المومنینم اینجا باید اسمتو

بنویسی 

تا من برم از حضرت علی اجازه بگیرم گفتم تو مگر کی هستی که منشی امیر المومنین شدی

گفت من شهید علی ماهانی هستم از شهدای کرمان

  

بعد از چند روز خانم سبحانی رفتند قبر شهید را در مزار شهدا پیدا کردند و از ان روز خانم سبحانی ارادت

عجیبی به این شهید پیدا کرده است و هر وقت که گذرش به کرمان بیفتد یک راست سر قبر این

شهید میرود حتی منزل پدر شهید هم رفته است و  با مادر شهید حسابی دوست شده است  .  همین باعث شد که من هم به این شهید ارادت

داشته باشم

شهیدعلی ماهانی از دیدگاه فرمانده لشکر۴۱ ثارالله سردار حاج قاسم سلیمانی

شهید علی آقا ماهانی از بسیج کرمانشهید علی ماهانی از مبارزین قبل از انقلاب بوده و از مبارزین گمنامی که بدون اینکه وصل به گروه و مجموعه ای باشد به جنایات رژیم ستم شاهی پی برده بود و دردوران سربازی رژیم شاه دستگیر شده بود و به زندان و نهایتا به اعدام محکوم شده بود  .نکته مهم و برجسته شهید ماهانی معنویتش می باشد که این معنویت پیوسته و با شهید ماهانی همراه بود بنابراین در چشم و ذهن بچه های جنگ خصوصا بچه های لشکرثارالله این شهید به عنوان یک چهره معنوی و آماده شهادت مدنظر بود

  این شهید در عملیات بیت المقدس با چند تا از شهدای دیگر از جمله مصطفی هندوزاده همراه بود واز ناحیه دست و پا زخمی شد ، دست راست و پای راست وی به میزان بالایی ترکش خوردند ، دست که کاملا از کارافتاد و کنارش آویزان بود و پایش نیمه فلج بود و ایشان به عنوان علی آقا در جنگ مشهور بود و در مخابرات تیپ ثارالله مسئول مخابرات تیپ شد ودر مخابرات تیپ بچه های مختلفی را دور خودش جمع کرد که بعضی ها مثل علی ابراهیمی ، عباس عربنژاد ، منصور ایرانمنش ،عباس ایرانمنش ، وهمت آبادی که بعدا به شهادت رسیدند و یک روح معنوی عجیبی بین بچه ها حاکم کرده بود بطوری که تمام مخابرات ضمن انکه نماز شب خوان بودند از داوطلبین درجه یک بودند و داوطلب گردانهای خط شکن و خط مقدم بودند . و من به دلیل اینکه شهید علی ماهانی دست و پایش مجروح بودند در عملیات مخصوصا رمضان ، والفجر مقدماتی ، والفجر 1 مانع شدم در صحنه عملیات برود و وقتی می گفتم نه . اصرار نمی کرد و به شدت دنبال تکلیفش بود و با وجودی که عشقش چیز دیگری بود و ابتدا هم اصرار می کرد وتوجیه هم می کرد در عملیات والفجر3 شهید ماهانی از من سئوالی نکرد و عصر روز عملیات بود که برای عملیات شب آماده می شدیم در محلی به نام شیارگاوی ، داخل شیارگاوی نیروها مستقر بودند و درشیار از دید دشمن محفوظ بودند مشغول استراحت بودند و نزدیک عصر بود که داشتم چک می کردم شهید ماهانی را دیدم که کوله پشتی بی سیم پشتش است و در گردان حمید شفیعی هست، ناراحت و متغیر شدم و گفتم : چرا آمده ای اینجا و فرصت نبود که بگویم باید از من اجازه می گرفتی و آن موقع هم علی حاجبی در مخابرات بود و مسئول مستقیم بود و گفتم شاید از او اجازه گرفته باشد و گفتم حالا که درصحنه عملیات آمده و کوله پشتی دارد در برگشتنش اصرار نکردم و علی وارد صحنه عملیات شد و برادرش محمود هم همراهش بود و در محور میدان مین علی و محمود زخمی شدند و تقریبا ۵۰ ، ۶۰ تا بچه های دیگر هم زخمی شدند و تخلیه این بجه ها خیلی آسان بود و بچه های تخلیه گر اول سراع علی آقا رفته بودند اما عقب نیامده بود و گفته بود اول بچه های دیگر را ببرید و اینقدر رفته بودند اما دائم گفته بود بچه ها را ببرید تا دشمن برگشته بود و درمعبر مسلط شده بود و فقط شهید علی ماهانی و اخوی او وچند نفر دیگر مانده بودند و علی ماهانی فقط به خاطر ایثارگری خودش در معبر مانده بود و نیامده بود حتی بچه هاییکه کنارش مجروح بودند برگشتند و می گفتند علی آقا در حالی که تشنه بود ه وهمانجور که می دانید عملیات والفجر 3 در فصل گرم انجام شده اما با توجه به تشنگی مفرط، آب را به بچه های مجروح داده بود وبالاخره خودش با لب تشنه  شهید شد  

 ایشان و برادر عزیزش آقا محمودتا چند سال پیش جزءمفقود الاثر بودند  که نهایتا جسد مطهر ایشان بعداز ۱۵ سال تشیع و در گلزار شهداءدفن گردید.و علی آقا ماهانی ذاتش طوری بود که نمی خواست یک ذره ریا کند وبه شدت از ریاکاری دور بود وقتی راه می رفت طوری حرکت می کرد که دست و پایش که مجروح و معلول بود طوری باشد که کسی احساس نکند که ترکش خورده و مجروح و معلول جنگ است .

در خود سنگر تفسیر قرآن را داشت و قرائت قرآن ، همه بچه هایی که داخل مخابرات بودند بدون استثناءیک جلسه قرآنی و انس قرآنی عجیبی داشتند و یک کار سازمانی معنوی در درون مخابرات انجام داد. عملیات که تمام شد نکته ای که خیلی مهم و عجیب بود عملیات والفجر 3 که تمام شد و دهلران برگشتیم ، همه ما از شهادت علی نگران وناراحت بودیم . من علی حاجبی را خواستم و با ایشان برخورد کردم که چرا گذاشتی داخل عملیات برود . قسم خورد و گفت من اجازه ندادم و خودش آمده بود.و مرخصی هم که می خواست عجیب مقید به ولایت و اطاعت از فرماندهی بود وزبانزد بود و هر مقدار به نفع مادی خودش بود امکان نداشت انجام دهد وبرایم یقین شد که گفت مطمئن باش اجازه گرفتم به هر حال از کسی اجازه گرفته و او کسی نبود که بدون مجوز وارد عملیات شود آن هم برای شهادت .

« علی ازچهره هایی بود که حجاب ازجلوی او برداشته شده بود و من این را حس می کردم یعنی ارتباط معنوی او با خدا اینقدر نزدیک بود که خیلی از حجابهای مادی که آنطرفتر را نمی تواند ببیند از جلویش برداشته شده بود و چند مورد را دیدم و بچه ها که همراه او بودند تعریف می کردند .

یک مورد کنار کارون بود ، بچه ها مشغول شستن پتو بودند ، علی آقا لب کارون نشسته بود و بچه ها پتوهای مخابرات را می شستند و علی حاجبی هم کنارش نشسته بود . علی آقا همین که بچه ها مشغول بودند و هوا هم گرم بود گفت اگر هندوانه خنکی بود خیلی می چسبید به خدا قسم به اندازه یک نگاه برداشتن از علی ، یک هندوانه بزرگ را آب می آورد و شاید به خنکی و شیرینی آن هندوانه هیچکس نخورده بود .

علی ماهانی تعریف کرد که بعد از نماز بود که به ذهنم آمد که انگشتر عقیقی اگر می بود برای استجاب دعا خیلی خوب بود و فرمود همین که از نماز فارغ شدم یوسف شریف از دوستانم آمد جلو و گفت من این انگشتر عقیق را از مشهد برایت خریدم و من گرفتم و دستم کردم .علی آقا علاقه مند بود با صورت به سجده برود و همه کسانی که او را می دیدند همه سجده هایش به صورت بود و به شدت به نماز شب مقید بود ضمن اینکه کارهای خودش را به صورت معمولی وعادی انجام می داد و تا کسی با او دوست نمی شد نمی توانست به عرفان وعظمت روح او پی ببرد ونیامدن جنازه او و گمنام بودن خواست خودش بود و او وافعا نمی خواست جنازه اش بیاید چون نخواست نیامد و هر دفعه می خواستند مجروحین را تخلیه کنند مانع تخلیه خودش شد و ایثار او زبانزد بود و متنفر بود از ریاکاری وبزرگ نمایی و در خانواده مستضعف قالیباف بزرگ شده بود .»

در زندانهای شاه ۳۰جزء قرآن را مانند اسرا نوشته بود و به زندانیان اهداء کرده بود .

هنوز در مخابرات  یک ذره معنویت که احساس می شود ( شهید ابراهیمی ، شهید عباس عربنژاد ، شهید علی حاجبی که خودش دوست واقعی خدا بود ) همه اینها دست پرورده و پرورش یافته علی آقا بودند امروز هم بوی او در لشکر ثارالله استشمام می شود و بچه هایی که گوشه ای از عمرشان را با او سپری کرده واورا دیده و حس کرده بودند و به عنوان مرید ش بودند و تابه امروز اعمال او زبانزد همه بچه های مخابرات است و روح این شهید محو نشده .

شهید عشق

روایت حاج حمید شفیعی فرمانده گردان

 

‏روزی دیدم علی اقا مظلومانه ایستاده سرجاده و دو سه دستگاه بی سیم تعمیری هم همراهش است . هوا آنقدر گرم بود که در همان چند دقیقه که ایستادیم ، ‏انگار بدنمان را در گرما تفت دادند . گفتیم : « علی آقا ، ‏الحمدالله مخابرات که ماشین دارد ؛ به خصوص برای کارهای تعمیری ! چرا استفاده نمی کنی؟ خدا نکرده مریض می شوی . »

‏بدون اینکه بخواهداظهار وجودی بکند، ‏خیلی خودمانی و صمیمی گفت: «نیازی نیست اخوی. ما که وقت داریم،‌ سوار یکی از ماشینهای تو راهی می شویم. یک گردشی می کنیم ، ‏بنزین بیخودی هم دود نمی شود .»  

‏حالا ببینید این الگوی ما چطور نصیحت می کند .

‏همراه ده پانزده نفر از بچه ها ناهار می خوردیم که علی آقا رو به برادرش کرد و گفت : « محمود ، ‏ما شاید دیگر همدیگر را نبینیم . بگذار نصیحتی به تو بکنم. سعی کن به درجه ای برسی که خوردن یکی دو لقمه نان کفایتت بکند. بقیه را از قرآن تغذیه کن . » 

‏در منطقه مرسوم بود که بچه ها برای گرفتن غذا یا خوراکی دیگر به صف می ایستادند. روزی علی آقا برای گرفتن کمپوت در صف ایستاده بود که مسئول تحویل کمپوت او را با کسی دیگر اشتباه می گیرد و می پرسد : « شما دفعه دوم است که کمپوت می گیرید؟» 

‏بچه ها می گوید آن روز علی آقا به حدی متاثر شد که به چند نفر از بچه ها گفت : « این دفعه آخر من بود که برای شکم به صف ایستادم . »  بعد از آز جریان هم هیچ وقت او را ندیدیم که غذا یا چیزی از جایی بگیرد . نصیحت آن روز او به برادرش هم برای ما تعجبی نداشت ؛‌چون چنین حالی را از خود او دیده بودیم . قبل از او هم طلبه ای داشتیم که سیزده روز بین نیروهای خودی و عراقی گرفتار شده بود و از ریشه گیاهان خورده بود. بعد از رهایی از آن وضعیت تعریف می کرد که در این سیزده روز ، ‏مرا فقط ذکر خداوند و تلاوت آیات قرآن زنده نگه داشت .

‏علی آقا هم که به برادرش گفت از قرآن تغذیه کن ، به مراحلی رسیده بود که می دانست توصیه اش جای عملی دارد.

‏و همین بزرگوار در جایی قرار گرفته است که سردار سلیمانی که احتیاجی به تعریف از ایشان نیست، ‏چون کوچکتر از آنم گفته است هروقت فشارهای روحی جانم را به عذاب می کشید ، ‏می رفتم پیش علی آقا. وقتی می گفتم چرا آمده ام ، فقط نگاه می کرد . همان نگاه ، ‏همان آرامش و اطمینانی که در حرکات او بود ، ‏دلم را آرام می کرد،  چه رسد به اینکه دو آیه از قرآن هم بخواند و قسمتی از آن را هم تفسیر کند. » 

‏حالا من هرچه می خواهم کمتر حرف بزنم نمی شود . واقعاً جبهه بود و دری به سوی بهشت. تمام صفحات تاریخ را ورق بزنید ، ‏اگر بجز تاریخ جنگهای اسلام، ‏چنین صحنه هایی را که ما داشتیم ، پیدا کردید . بچه ها ، در دست داشتن انگشتری عقیق در وقت نماز را موجب ثواب می دانستند .

‏برادر آقا ی صادقی تعریف می کرد :

- روزی دیدم علی آقا کنار منبع آب مشغول وضو گرفتن است . یادم افتاد یک انگشتری عقیق ، ‏از مشهد مقدس برایش آورده ام . همین طور مشغول وضو بود ،‌انگشتری را تقدیم کردم .

رنگ از رویش پرید. تعجب کردم. گفتم: «‌علی آقا، ناراحت ‏شدید؟ سوغات مدفن آقا امام رضا را قبول نمی کنید؟ » 

‏وقتی حالش جا آمد ، گفت : « درست همان وقت که شما انگشتری ‏را پیش آوردید، چشم من به انگشتری بچه ها افتاده و با خود گفته بودم: ‏کاش من هم یک انگشتری عقیق داشتم تا از ثواب آن بی بهره ‏نمی ماندم .»       

‏انگشتری را در دست گرفته بود و می گفت : « خدا مرا ببخشد ...»‌  

‏حالا بگرد و این بچه ها را پیدا  کن ، هستند! اما باز هم مثل ماه که ‏بعضی اوقات پشت ابرها گم می شود، از نظر پنهان شدند،‌اینها زمان خاصی برای ظهور شان هست،‌ که امیدواریم خدا دعای آنها را شامل حال ما بکند . حالا می فهمم ،‌اگر نمی گذاشتند علی آقا به جلو برود ،‌حق داشتند. درست در شب عملیات،علیرضا رزم حسینی که معاون لشکر هم بود ، با عجله آمد و گفت حاج قاسم پیغام داده که نگذاریم ‏علی آقا در عملیات باشد؛  چون حتمأ در این عملیات شهید می شود . گفتم : « این کار از دست من برنمی آید . »‌ علیرضا پیش از اینکه نزد من بیاید مساله را با مسئول مخابرات درمیان گذاشته و او حرف را انتقال داده بود . کمی بعد ، علی آقا آمد و گفت : « حالا دیگر بچه ها را می فرستی که جلوی شهادت را بگیرند ؟آخر ما کی هستیم؟ مگر خونمان ‏رنگین تر از بچه های دیگر است؟»‌ گفت و گفت . ومن تنها توا نستم پشت سرهم بگویم : چشم ، زبانم ‏قفل شده بود. خلاصه راه افتادیم .

 نماز وصال

‏نزدیک غروب ، صف نماز جماعت در کنار رودخانه شکل گرفت .

اول فکر کر دیم چون نماز شکسته است زود تمام می شود ؛ چون شبهای عملیات، ‏بچه ها سعی می کردند به محض غروب آفتاب حرکت کنند تا  در نقطه رهایی یا موضع انتظار جاگیر بشوند .

‏ایستادیم به نماز . صفها به هم فشرده بود و حدود دویست نفر از بچه های گردان، ‏نماز مغرب را شروع کردند . چه نمازی بود! بیش از ربع ساعت طول کشید تا حاج آقا و بچه ها توانستند از رکوع بالا بیایند . هوا ،‌هوای  وصال بود . به سجده رفتیم. تنها خدا می داند بر قلب ما چه گذشت . کاش فیلمی ا‏ز آن نماز تهیه می شد . نماز مغرب در آن شورو حال به یاد ماندنی تمام شد . حاج آقا گرچه خودش  هم نمی توانست ، ‏به گریه و زاری ، التماس کرد که چون عازم هستیم، ‏به شکلی از سجده بلند شویم . ا‏و می دانست رفتن به رکوع یا سجده ، ‏همان و بیتابی دل بچه ها هم همان .

‏نماز عشا شروع شد . در صف ما ، ‏علی آقا و برادرش و بیسیم چی ها ‏بودند . به سجده که رفتیم ، ‏بوی عطربه مشامم خورد . نماز عشا هم در همان حال و هوا نماز مغرب تمام شد . بعد بچه ها دعا خواندند و آرزوی شهادت کردند . خوب که نگاه کردم ، ‏دیدم در این جمع عاشقانه ، ‏همه هستند،‏معلم ، ‏دانشجو، محصل و . .. چقدر با صفا !

‏در همین حال دیدم علی آقا اشاره می کند. جلو رفتم و گفتم :

‏« بفرمایید علی آقا ! »  

‏گفت : « ‏حمید آقا ، ‏شما بوی خوش عطری به مشامتان نخورد؟ »

‏گفتم : « چرا ، ‏موقع سجده ! »  

‏اشک در چشمایش حلقه زد و گفت : « آقا اینجا حضور داشتند . خوشا به سعادت این بچه ها . »‌ ‏سپس سکوتی طولانی کرد . دوباره موقع ‏حرکت ، ‏سر صحبت را باز کرد و گفت : « چه سعادتی در این غروب ارزانی ما شد . » 

‏گفتم : « علی آقا ، ‏دستم به دامنت . من که لیاقت ندارم ،‌تو را به خدا دیگر نگویید . »

‏وسایل را آماده کر دیم . نیمه های راه که یکی_ دو کیلومتر به موانع دشمن مانده بود ، ‏نزدیک قلاویزان ، ‏بچه ها از آوردن نرده بام خسته شده بودند و می گفتند ما حاضریم خودمان به هرشکلی شده ، ‏از موانع رد بشویم و این نردبام بدبار را حمل نکنیم .

‏وقتی علی آقا دید بچه ها اینقدر خسته شده اند ، با اینکه یک بی سپم چندین کیلویی به پشت داشت ، ‏نرد بام را از بچه ها گرفت و درست نزدیک میدان مین به زمین گذاشت . بچه های تخریب ، آرام آرام ، ‏ضمن جمع آوری مینها ، ‏به مواضع دشمن نفوذ کرده بودند . نزدیک یک کانال عراقیها ، ‏علی آقا گفت : « حمید آقا ، ‏اجازه می دهید این نردبام را ببرم تحویل بچه های تخریب بدهم؟» 

گفتم : « علی آقا ، ‏شما الان کارتان این است که روی ارتباطات بیسیم کار کنید» 

‏به برادرش اشاره کرد و گفت : « در حال حاضر، ‏من در اینجا فایده ای ندارم . اخوی هم که هست، برای رضا خدا اجازه بدهید کمکی به این بچه های تخریب بکنیم که لااقل آمار شهدا کمتر بشود . » 

‏با اینکه از رفتن او می ترسیدم،  قبول کردم .

‏همین که رفت، سردار سلیمانی ، ‏رمز شروع عملیات را گفتند . انتظارم شروع شده . هرچه می گذشت ، ‏بیشتر نگران می شدم . در آن حال بحرانی گفتم : « یا فاطمه زهرا ، ‏سه روز نذر امانت تو ، علی آقا را برسان» 

‏هنوز این واگویه های ذهنی تمام نشده بود که دیدم علی آقا کنارم ایستاده  است . بدون سؤالی گفت : « در خدمتم حمید آقا .» 

‏در همین حال ، ‏ده  پانزده نفر از بچه های آموزش دیده ، ‏خودشان را به سیمهای خاردار رسانده و از روی آن به سمت جبهه دشمن پریده بودند . یادم است برادر یار رضوی ، ‏با یک جست پرید آن طرف سیم خاردار . در همان حال هم تیراندازی کرد و دونفر عراقی را زد؛  اما در شکاف کانال عراقیها افتاد . چندثانیه بعد،‏یک عراقی از سنگری، ‏بیرون آمد و یار رضوی را با رگبار گلوله به شهادت رساند . هیچ فرصتی نبود . از زمین و آسمان ، ‏آتش و گلوله می بارید .

‏همراه علی آقا و بچه های دیگر ، ‏با پوتین به زیر مینها می زدیم و کنار می انداختیم . عراقیها ، ‏مینها را از ترس عملیات بچه ها ، ‏همین جور کنارهم چیده بودند روی خاک . ماهم می دانستیم اگر این کار را نکیم ، ‏با فشارهای هجومی که بچه ها می آورند،  شهادت اکثرشان حتمی است . با اینکه در حین ضربه های ما ، ‏ترکشهای زیادی به دست و پایمان می خورد ، ‏اما از بس گرم درگیری بودیم ، ‏متوجه نمی شدیم . فقط می زدیم و جلو می رفتیم که ناگهان یک پای علی آقا روی مین رفت . همان دم صدای «خط شکسته شد» بچه ها در گوشم پیچید و اندوه متلاشی شدن پای او ، ‏چشمم را از اشک پر کرد .

‏... علی آقا کناری افتاده بود . نه ناله می کرد ، ‏نه حرف می زد . انگار اتفاقی نیفتاده بود . خوشبختا نه در آن لحظات خونریزی نداشت ، اما رنگ از چهره اش پریده بود . کنارش رفتم . لبحدی به لب داشت که یعنی هیچ نگو . دیگر معنای نگاهش را می دانستم . به زخمش نگاه  می کردم که خلیلی را دیدم . ایستاده بود و نگاه می کرد . گفتم : « کاری ‏داری ؟ » مظلومانه نگاهم کرد و گفت : « تیر خورده ام حمید آقا . » در  دل ، به روحیه اش « الله اکبر»  گفتم . پرسیدم : از کجا؟ »

دستش را از زیر شکم برداشت و نشان داد . تیر به بدترین جای زیر شکمش خورده بود . با اندوه زیاد بغلش کردم و بوسیدمش . دیگر رمقی ‏برایش نمانده بود . ناگهان به زمین افتاد . کشان کشان آوردمش داخل کانال ،‌سریع چهار نفر از بچه های امدادگر را  مأمور علی آقا کردم تا ببرندش عقب. برای اطمینان بیشتر، اسم آنها را پرسیدم و به آنها گفتم : « اگر برگشتم،  این علی آقا را از شما می خواهم . » 

آنها هم قول دادند . سه نفر دیگر را هم مامور خلیلی کردم . نشستم ‏داخل کانال تا از حجم آتش کم بشود . نیم ساعت بعد که خواستم راه بیفتم ، دیدم یکی از بچه های امدادگر که علی آقا را به آنها سپرده بودم ، می آید . گفتم : « چی شد؟ علی آقا را بردید عقب؟ »

با شرمندگی سرش را به زیر انداخت و گفت :

- خدا شاهد است وسط راه خودش را از برانکارد به زمین انداخت و گفت : «حال من خوب است . بروید علی خلیلی را زودتر به عقب برسانید . « سه نفر از بچه ها هم که با من بودند، زخمی شدند؛‌ اما موفق نشدیم ایشان را به عقب ببریم . فقط می گفتند : « خلیلی ،‌خلیلی را برسانید.»


 

نوشته شده توسط عباس در ساعت 14:56 | لینک  | 

کوچ!

دستم را از پنجره فرستاده بودم به بیرون
به هوای باران
کبوتری برآن نشست، مثل لانه‌ای آشنا



دستم عطر سینۀ کبوتر گرفته است

 

ولی کبوتر نمی ماند...




چون نسیم آمد


چون نسیم رفت

 

 

وای دوباره تنهایی

 

 

 

الهى ! آن که در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار. الهى ! خوشا آن که بر عهدش استوار است و همواره محو دیدار است .

 

 الهى ! آن کس تاج عزت بر سر دارد که حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبودیت را در گردن

 

و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون ان عزیزترین غایب از

نظر بگذرانیم           اللهم عجل لولیک الفرج

خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل یکماه خود را

 در رمضان از این به بعد هم حفظ کنیم        امین

 

                             الحمد الله رب العالمین

 

 

                  

 

 

نوشته شده توسط عباس در ساعت 10:40 | لینک  | 

گردان غواص لشکر 41 ثارالله کرمان از جمله گردانهای خط شکن بود که با موفقیتهای خود پیروزی عملیاتها را رقم می زد. اولین فرمانده این گردان سردار شهید « حاج احمد امینی » بود که برای آموزش گردان زحمات فراوانی را به جان خرید.

در خصوص نحوه شکل گیری گردان غواص لشکر 41ثارالله کرمان و به بهانه و یادی از سردار شهید حاج احمد امینی خاطراتی از برادر این شهید بزرگوار سردار حاج محمود امینی را از نظر شما می گذرانیم .

تولد گردان غواص

بعد از عملیات خیبر که طرح فوندانسیون عملیات والفجر 8 ریخته شد حاج احمد بعنوان فرمانده گردان غواص کار آموزش غواصی بچه ها را در بندرعباس و در کنار دریای پر امواج و پر جزر و مد آب سرشار از نمک شروع کرد و از برادران نیروی دریایی ارتش برای آموزش کمک گرفت . از آنجا که ما فرصت چندانی برای آموزش نداشتیم و برادران ارتشی فرصت زیادی را برای آموزش مشخص کرده بودند لذا حاج احمد تصمیم گرفت خارج از آموزشهای کلاسیک کار را دنبال کند. لذا بچه ها را به دو گروه تقسیم و کار را شبانه روز دنبال کردیم و در کنار آموزش مسائل معنوی هم دنبال می شد. آب شور دریا بدنها را اذیت می کرد و بدن بچه ها تاول می زد , اما توکل و اخلاصشان بیشتر می شد وقتی از تمرین غواصی برمی گشتند با آن حال به نافله شب می پرداختند تا اینکه بالاخره با تمرینات مدام بچه ها آموزش دیده و عزم بازگشت به منطقه را نمودند.

 

فرمانده بی ادعا

یکی از افراد مسن گردان 410غواص آقای باقری اهل کشکوئیه رفسنجان بود . او تعریف می کرد یک بار ساعت 2 نیمه شب برای انجام نافله شب بلند شدم , دیدم در دستشویی بسته است ولی از داخل صدای شیر آب و شستشو می آید. هر چه در زدم کسی باز نکرد بالاخره فریاد زدم تا در را باز کند. در باز شد و دیدم حاج احمد پاچه های شلوار را تا زانو بالا زده و در حال تمیز کردن دستشویی های پادگان است . من شرمنده این حرکت ارزشمند فرمانده گردان شدم قبل از اینکه من باب سخن را باز کنم حاج احمد گفت : مبادا تا من زنده ام جایی این مطلب را عنوان کنی که من در روز قیامت دامن تو را می گیرم .

در آن فضای جنگ مبارزه با نفس و بالابردن اخلاص این حداقل کاری بود که رزمندگان انجام می دادند.

خط شکنان پراشتیاق

کار غواصی و کار در آب نسبت به کار خشکی بسیار مشکل تر بود. رزمنده باید جسم و جانش توان مبارزه با جزر و مد آب رودخانه را داشته باشد. به همین جهت حاج احمد تلاش می کرد در آموزشها سخت گیری کند و نیروها را زبده تربیت نماید. سپس از آنها امتحان می گرفت و هرکس آمادگی لازم را نداشت باید به گردانهای دیگر می رفت . روز آزمایش برای نوجوانها , مسن ترها و همه , روز التماس و گریه زاری بود. همه می خواستند بمانند و اولین گردانی باشند که وارد خاکریز دشمن می شوند , ولی حاج احمد بسیار سختگیر بود. با این وجود همیشه بین بچه های گردان از پیر و جوان تا نوجوان مجادله و بحث بود و همه می خواستند نوک پیکان گردان خط شکن باشند.

 

وصال با سیم خاردار

شب عملیات کربلای 5 وقتی وارد آب شدیم ماه کاملا بالا بود . به سمت خاکریز عراقیها حرکت کردیم . حاج قاسم (سردار سلیمانی ) با دوربین دید در شب بچه ها را نگاه می کرد می گفت : « دلهره عجیبی پیدا کردم , چون آسمان مهتابی بود و من از شروع کار تا نزدیک دشمن شما را می دیدم و مرتب متوسل به حضرت زهرا (س ) می شدم که عملیات لو نرود. »

ما وسطهای آب بودیم که دشمن دو تا خمپاره ایذایی شلیک کرد. بچه ها مشغول ذکر و پیشروی بودند . به پشت موانع که رسیدیم با 100متر سیم خاردار فرشی مواجه شدیم . به تخریب چی گفتم سیم ها را بچین , با اولین چیدن , منور هشدار دهنده را شلیک کردند. وقت بسیار تنگ بود در این میان شهید « حسین عالی » نوجوان شجاع زابلی بر روی سیم خاردارها خوابید و بچه ها از روی او عبور کردند و خط دشمن را شکستند. حسین عالی در همانجا به شهادت رسید.

علمدار لشکر

وقتی حاج احمد از سفر حج بازگشت گفت در مکه با خدا عهد کرده ام در عملیات بعدی شهادت را نصیبم کند. و این اتفاق افتاد. ما سه برادر بودیم که با هم در جبهه حضور داشتیم و هر از گاهی یکی از ما مجروح می شد , لذا مادرمان آمادگی پذیرش شهادت را داشت .

حاج حسین اخوی بزرگمان در والفجر یک در سال 61 , به شهادت رسید و حاج احمد در سال 64 در والفجر 8به شهادت رسید .

حاج قاسم (سردار سلیمانی ) او را علمدار لشکر خطاب می کرد. مادر ما نه تنها بعد از شهادت حاج احمد بی تابی نکرد , بلکه به سراغ دیگر خانواده شهدا می رفت و به آنها دلداری می داد. او باغبان خوبی برای باغی بود که دو لاله شهید تقدیم انقلاب نمود.

گلچین

حاج احمد بچه های گردان 410 غواص را از بین بسیجی های قدیمی که در گردانهای مختلف بودند تشکیل داد.

 

امتیاز گردانهای خط شکن این بود که فرماندهان آنها خودشان نیرو برای خود جدا می کردند و از طرفی همه علاقمند بودند وارد گردانها خط شکن شوند ولی ظرفیت محدود بود . اکثر بچه هایی که در والفجر 8 به حاج احمد ملحق شدند , شهید شدند. اصلا آنها برای همین آمده بودند , فقط زمان برایشان متغیر بود.

شب پر خاطره

هنگامی که بچه ها در زمستان در بهمن شیر تمرین غواصی می کردند , شرایط بسیار سخت بود. آب سرد بود و کلیه بچه ها عفونت می کرد. سر را زیر آب می کردی سردی آب به پیشانی فشار می آورد. وقتی بچه ها سرشب به آب می زدند بچه های تدارکات کنار رودخانه منتظر می نشستند و آتش روشن می کردند تا غواصها هنگام خروج از آب خود را گرم کنند. به قدری سخت بود که وقتی بچه ها از آب خارج می شدند انگشتهایشان قادر به باز کردن زیپ لباس غواصی نبود و بچه های تدارکات این کار را برایشان انجام می دادند.

بالاخره ایام عملیات فرا رسید. دو روز قبل از عملیات بچه ها شب وداع برگزار کردند , حاج احمد بلندگو را برداشت و روضه حضرت زهرا (س ) خواند , بچه ها یکدیگر را در آغوش گرفته حلالیت می طلبیدند. آن شب یکی از پرخاطره ترین شبهای وداع در طول تاریخ لشکر 41 ثارالله بود .

نور شهادت

معمولا یک شب قبل از عملیات , فرمانده گردان و مسئول محور شناسایی , محور عملیات را چک می کردند. آن شب نیز حاج احمد و مسئول محور برای آخرین چک رفتند. من نگران بودم .تلاطم عجیبی وجودم را ناآرام می کرد و به سنگر رفته و سعی کردم بخوابم . خوابم نمی برد. منتظر بازگشت حاج احمد بودم . تا اینکه ساعت 5/3 نیمه شب او آمد . سنگر تاریک بود , با ورود او فضای سنگر روشن شد. خود را به خواب زدم . حاج احمد لباسهای غواصی را بیرون آورد و بادگیر پوشید و پتویی دور خود پیچید و شروع به خواندن نماز کرد. آرام آرام گریه می کرد. نوری که بواسطه حضور حاج احمد سنگر را روشن کرده بود به دلم گواهی داد که حاج احمد شهید می شود و چنین شد.

 

 

 

القدس لنا

 

روزي نيست که از کشته شدن جوان ، نوجوان يا زن و بچه اي در فلسطين نشنويم


 

و انگار برايمان عادي شده !؟

 و آنچه امروز از ما برمي آيد :


 

 حمايت مادي و معنوي  وفريادهاي مرگ بر اسرائيل است


 

 به اميد آن روز که اذن جهادمان دهند.


 

 


 

  

 


 

 

 


 

 

 

 


 


 


 

 

نوشته شده توسط عباس در ساعت 13:49 | لینک  |