سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگـویـم زكم و بیـش
چون آینه خو كرده به حیرانی خویشم
لـب بـاز نكـردم به خروشـی و فغـانی
مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم
یك چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم
از شوق شكرخند لبـش جان نسپـردم
شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم
بشكسته تر ازخویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند « امین » ، بستۀ دنیا نیـم اما
دلـبـسـتـۀ یــاران خــراسـانـی خویشم
کوه صاحب الزمان کرمان









بیا که مردم محروم قلعه گنج و منو جان و نرماشیر و فهرج وبحر اسمان و بشاگرد و کهنوج و
فاریاب و رابر و راور منتظر قدمهای تو هستند
محرومیت روستاهای اطراف به منزله محرومیت شهر کرمان است
بیا و روستاهای محروم را اباد کن
گرچه به چشم می بینم زحمات دولت شما را
ولی هنوز کم است ....

و اینک ماهان . گوشه اي از بهشت . وسط چنين بيايان قفري . پاي «جوپار» لميده كه در مقابل توچال - با همان برش ها و طرح - مشتي است نمونه ي خرواري . گلدسته هاي بقعه از دور عين دو تا سرو قد كشيده بود و تا تلالؤ گنبد به سوار مان برسد نمي شد فهميد كه گلدسته اند . و حالا درست كه مينگري ميبيني قانون حفاظت از گرما در مئذنه ي اينها نيز اثر كرده . كه پوشيده است و رابطه اش با خارج ، نظر انداهاي باريك و درازي است مزغل مانند . و انگار ميكني كه مئذنه نيست ، بلكه بالاي گلدسته كمي آماس كرده . و چه غنيمتي است اين ماهان . و چه خوش سليقه بوده حضرت شاه . از خانقاه نعمة اللهي تهران سفارشي همراهمان است به جواز توقف درين جاها كه مسافرخانه ندارد . از دكتر نوربخش . كه دختر عموي سيمين را به زني برده . و حالا حضرت قطب است . جانشين ذوالرياستين . و گر چه بگومگويي درين جانشيني .. از طرف مدعيان . ولي خادمي كه سفارش را گرفت تا به صاحبش برساند سخت خبردار ايستاد .
به نفري چهار تومن يكسره آمديم . راهي نيست در حدود تهران تا كرج . نيم ساعتي توي چمن و باغ گشتيم . كولبارهامان در كفش كن نهاده //و به اين فكر كه كدام حجره را بهمان خواهند داد . و حجره ها در اختيار جماعتي از زوار - با عر و بوق بچه ها و قبل منقلشان ،و كوره زغالي گوشه ي ايوان ،و آب گوشت سربار . خادم مي گفت هر ماه سيصد نفري در حجره ها بسر مي برند - يك هفته ده روزي - و بعد راه مي افتند به رفتن . و تازه ماشين نيست . كه بر ميگردند و از نو پوست تخت پهن كردن و غيره ...
بقعه و بارگاه از 840 هجري برپاست و مرتب تعمير ديده و يك گلدسته ي پيش صحن در دست تعمير بود - و بقيه عمارت رو به راه و بي بوي گدا بازي و زيارت نامه خواني و متوليگري و شمع دزدي . نوعي باغ ملي با صفا با سروهاي بلند دور باغچه ،و زير سيگاريها به تن ستبر و پيچيده شان كوبيده . و كف حياط چنان تميز و فرش شده به قلوه سنگ هاي مشجر - كه حيفت مي آيد با كفش راه بروي . وزنجير بست در ورودي صحن پدر و مادر دار ، و قرينه سازي درهاي متعدد ،رو به روي هم و بر يك محور . چنانكه از اين سر تا آن سر پنج تا در را مقابل هم ميبيني . و موزه آستانه با جزوه ي قرآني كتابت سال 710 . وقرآنهاي ديگر . و نيزه اي و شمشيري و تخماقي ( كه مگر ابزار صوفيگري اينها هم بود؟و تا كي ؟ )و كشكول بزرگي بر چهار پايه اي آهني ،كه لابد در آن ديگجوش مي پخته اند . يك شمعدان برنجي كار هند . كه با درهاي آستانه يكجا آمده . و بعد كتابخانه . ونگاهي به فهرستش . كه كتاب دعايي را به اسم «صادق هدايت» ضبط كرده بود . و هزار جلد كتابي كه هر كدام در خور ديگري . و روي يكي از قبرهاي حياط خلوت شمالي آستانه بر سنگ نوشته بود كه :
دنيا چو حباب است ،و ليكن چه حباب ؟ نه بر سر آب ،بلكه بر روي سراب//
و آن نيز سرابي كه نبينند بخواب (يا بببينند؟) و آن خواب چه خواب ؟ خواب بد مست خراب
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق اولم یکف
بربک انه علی کل شیئ شهید
به زودى نشانههاى خود را در افقها[ى گوناگون] و در دلهايشان بديشان خواهيم نمود تا برايشان روشن گردد كه او خود حق است آيا كافى نيست كه پروردگارت خود شاهد هر چيزى است

قله كيش ارتفاع 3752 متر _رشته كوه جوپار کرمان
خاطره ای از شهید همت فرمانده لشکر محمد رسو ل الله (ص)

محو سخنان حاج همت بودیم كه در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حركات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود كه كسی به كار دیگری نپردازد. سكوت همه جا را فراگرفته بود و صدا فقط صدای حاج همت بود و گاهی صدای صلوات بچه ها. تو همین اوضاع صدای پچ پچی توجه ها را به خود جلب كرد. صدای یكی از بسیجی های كم سن و سال لشگر بود كه داشت با یكی از دوستاش صحبت می كرد. فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذكر داد كه ساكت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش كند توجهی نمی كرد. شیطنتش گل كرده بود و مثلا می خواست نشان بدهد كه بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یك برخورد تندی با این بسیجی كرد. سروصداها كار خودش را كرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع كرد و پرسید : « برادر! اون جا چه خبره یك كم تحمل كنید زحمت رو كم می كنیم . » كسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت . حاجی سری تكان داد و روبه جمعیت كرد و خیلی محكم و قاطع گفت : « آن برادری كه باهاش برخورد شده بیاد جلو. » بسیجی كم سن و سال شروع كرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حركت كردن . حاجی صدایش را بلند تر كرد : « بدو برادر! بجنب » بسیجی جلوی جایگاه كه رسید حاجی محكم گفت : « بشمار سه پوتین هات را دربیار » و بعد شروع كرد به شمردن .بسیجی كمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
بعد پوتین اون بسیجی را گرفت و داخل ان اب ریخت بسیجی متحیر به حاج همت نگاه می کرد یکدفعه حاج همت پوتین پر از اب را به صورت خود نزدیک کرد و اب داخل پوتین را نوشید . سپس گفت :فقط میخوام بودنید که همت خاک پای همه بسیجی هاست . بسیجی پس از این حرکت و حرف شهید همت همانطور متحیر نشسته بود...
بیشتر از پیش از این عاشقترم رقص طوفان می کند خاکسترم
بنفسی انت من مغیب لم یخل منا عزیز علیه ان ارالخلق ولا ترا
گر نعمت وصل تو برازنده من نیست بگذار که در سایه دیوار تو باشم
یابن الحسن
یوسف فاطمه کی طنین دلنواز انا بقیه الله تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید
کی کعبه به خود می بالد و زمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گذارد
یابن زهرا
لیت شعری این استقرت بک النوی
کاش می دانستم که کجا و کی دلها به ظهور تو ارام خواهند گرفت
بنفسی انت
بیا که بهار بیصبرانه مشتاق امدن توست
بیا و مرا زائر شهر قاصدکها کن

مسجد جمکران (سرای عاشقان مهدی )
