X
تبلیغات
رقص طوفان - وَمَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَی؛

رقص طوفان

اسمش مختار بود تک فرزند يه خونواده مذهبي روستايي درخراسان پدرش کشاورز بود و اين پسرو خدا در 40 سالگي بهش داده بود مختار از 10 سالگي به تهران آمده بود و شاگرد يه ميکانيکي در ميدان شوش تهران بود و توي مغازه مي خوابيد وتمام در آمد کمي رو که داشت خرج پدر و مادر پيرش ميکرد چون اونها فقير بودن وپير و پدرش کشاورزي مختصري داشت در سن17 سالگي به جبهه اومده بود و 2 سال بود که در يکي از گردان هاي لشگر محمد رسول الله (ص) آرپي جي زن بود.

من از گردان تخريب لشگر به گردان اونها مامور شده بودم براي باز کردن معبر در شب عمليات کربلاي 5 (شلمچه) که گردان اونها رو از ميدان مين عبور بدم يه هفته قبل از عمليات باهاش آشنا شده بودم بچه اي بود درشت اندام ، شوخ ، وکمي مغرورو بعضي وقتها کمي بد دهن (چون تو شوش بزرگ شده بود)خلاصه لاتي بود برا خودش خيلي از بچه هاي گردان از اين رفتارهاش شاکي بودن و به چشم يه بچه پرو بهش نگاه مي کردن . همه رو دست مي انداخت تو پوتين بچه ها مارمولک و جونوراي جوروواجور مي انداخت يا وقتي خواب بودن آب روي شلوارشون ورختخوابشون مي ريخت نماز شب خونا رو مسخره ميکرد و دست مي انداخت خلاصه خيلي شر بود...  چند ساعت قبل عمليات همه داشتن تو چادر دعاي کميل مي خوندن مختار روي يه تپه کوچيک نشسته بود داشت صداي خر و گاو و مرغ و خروس در مي آورد و قهقهه مي زد .فرياد مي زد خدايا ما خرتيم اگه ميگي نه و (عرعر) مي کرد (هميشه کارش بود) به فرمانده دسته شون گفتم بابا اينو کمي نصيحت کن اين آبروي گردانتونو مي بره اشک توي چشاش پر شد بهم گفت اشتباه نکن مخلص تر از اين من در تمام گردان نديدم گفتم چرا ؟ گفت قصه موسي و شبان رو شنيدي گفتم آره گفت اين همون شبان قصه ست اين سيمش به بالا وصله اينطوريه عبادت اين تعريف کرد گفت چند وقت پيش يک نفر ناشناس شب تمام لباس ها و جوراب هاي کل گروهان مارو مي شست صبح بلند مي شديم مي ديديم همه لباسها تميزه همه به همديگه شک مي کردن که کي اين کار و ميکنه يه شب من کمين کردم ديدم مختار اين کارو ميکنه اگه بدوني من چه چيزايي از اين آدم ديدم... خلاصه گذشت تا موقع عمليات من و يکي از بچه هاي تخريب رفتيم تو ميدان مين که معبر بزنيم کل گردان هم که نزديک به 400 نفر مي شدند پشت سر ما بيرون ميدان مين رو زمين دراز کشيده بودند که معبرو باز کنيم و اونا بزند به خط دشمن آخرين مين ها رو که خنثي کرديم کمين دشمن مارو ديد و لو رفتيم عراقي ها منور زدند و همه جا مثل روز روشن شد و شروع کردن به تير باران ما يک دوشکا ودو تا تير بار گرينوف مارو بستن به رگبار با تير هاي رسام و با تمام قوا توپخانه دشمن و خمپاره چي ها آتيش مي ريختن رو ما و ما هنوز سيم خاردارها رو قطع نکرده بوديم که نيروهاي گردان بتوانند عبور کنند و حمله کنندآنقدر حجم آتش زياد بود که نمي شد حرکتي کرد چند نفر از بچه ها در حال خوابيده تير خوردند


همه کپ کرده بوديم هيچ کس وجود نمي کرد سر خودش رو بالا بياره چون اگه سرتو بالا مي آوردي ده تا تير مي خورد تو سرت انگار زمين و زمان از حرکت ايستاده بود اگه تا چند لحظه ديگه به اون حالت مي مونديم تمام 400 نفر کشته مي شدند چون نه راه پس داشتيم نه راه پيش همه حتي فرمانده گردان مونده بود چيکار کنه سيم خاردار حلقوي سه طبقه به اندازه دو متر جلو مون بود تو همين لحظه زير نور منور چند متر عقب تر از ما ديدم يکي بلند شد نعره مردانه اي کشيد که صداش توي دشت پيچيد مي گفت و ما رميت اذ رميت آرپي جي روي دوشش بود و به طرف دوشکا چي دشمن شليک کرد و دوشکا چي دشمن رو زد و خودش هم چند تا تير خورد موشک آرپي جي ديگري رو روي قبضه گذاشت و همين طور که ازش خون مي رفت روي زانو نشست و به طرف تير بار دشمن نشانه رفت و با شگفتي تمام ديديم که تير بار دشمن هم خاموش شد آرپي جي رو پرت کرد زمين و به طرف ما اومد از کنار من که رد شد ديدم مختاره بدون اينکه يه کلمه حرف بزنه همين طور که ازش خون مي رفت خودشو انداخت روي سيم خاردار سه طبقه و با دست اشاره کرد که از روي من رد شين هنوز آتش دشمن زياد بود ولي همه ديگه روحيه گرفته بوديم و بدون معطلي بلند شديم و پاهامونو روي پشت مختار گذاشتيم و 400 نفر از روي بدن زخمي و نيمه جون مختار گذشتيم و به خط دشمن زديم همون مختار بچه پرو جون 400 نفرو نجات داد اونجا بود که فهميدم مختار کي بود و ياد قضييه موسي و شبان افتادم عمليات با موفقيت انجام شد وقتي صبح بر گشتيم هنوز مختار روي سيم خاردار بود و شهيد شده بود چند ساعت طول کشيد تا بدن پاره پاره شو از سيم خاردار جدا کنيم چون کاملا سيم ها تو بدنش فرو رفته بود اونجا بود که ياد اين شعر حافظ افتادم که ميگه
خاکساران جهان را به حقارت منگر تو چه داني که در اين گرد سواري باشد
 خاطره از :...
 
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَی؛ 17/8 و شما آنها را نكشتید؛ بلكه خدا آنها را كشت و تو (تیر) نینداختی؛ هنگامی كه انداختی ولیكن خدا انداخت
 


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:1  توسط عباس ایلاقی   |