جوان تر که بودم ، همه چیز رنگ دیگری داشت . تکلیفم با بهانه گیری های گاه و بیگاه دل روشن بود ... یک پیمانه دعا بعد از هر وعده بیقراری آرامش می کرد . اما حالا درد عمیق تر شده و بهانه ها بزرگ تر ... باید دوز آرام بخش را بالا ببرم : یک تلاوت عاشقانه ... یک گام بلند تا آگاهی ... یک شنای دلپذیر در اقیانوس نیاز تا ساحل ناز ... ثانیه به ثانیه بصیرت ... یک نگاه ژرف و جستجوگر به عمق آسمان ............................. لمس خدا ، حتی در یک برگ

نامت را که می برم ؛ غرق نور می شوم ... غرق نور ... غرق عشق ... می روم تا بیکران تو !

ابرهای دوره گرد هم گیسو پریشان تواند ... چگونه من نباشم ؟!

با ذکر نامت آرام می شوم ... آرام آرام منبسط می شوم

ولی امان از دلتنگی های کشنده ... وقتی دلم نه برای خودم ، که برای تو تنگ می شود ... نه گاهی ، که همیشه !

آنقدر تو را در خودم تکرار می کنم ، تا انباشته شوم از تو

آنقدر در هوای تو نفس می کشم ، تا نفس هایم همه جا را از عطر تو آکنده کنند

تا تو نگاهم کنی ؛ تمام ستاره ها را یکی یکی غبار روبی می کنم ... تمام نرگس ها و نسترن های جهان را با هم پیوند می زنم ؛ تا شاخه ای نو شکفته از جمالت نصیبم کنی

تمام آینه ها را با اشک تطهیر می کنم ؛ تا شاهد یک لبخند تجلّی تو باشم !

به احدیّتت سوگند ، از کثرت اندوه خسته ام !

به صمدیّتت قسم ، نیازمند ناز نگاه توام !

نه فیلسوفم ... نه زاهد ... نه عارف ... نه مرتاض ... نه عابد شب زنده دار . بیمار جنون توام ؛ که گاه از فرط دلتنگی و گاه از شدت اشتیاق تب می کنم و آنقدر هذیان می گویم تا در آغوش کبریای تو تبخیر شوم

تو چقدر با شکوهی ! زیبایی ات ، زبانزد همه ی زبان گنجشک هاست

دلتنگی ها آرامشم را به یغما می برند ؛ امّا ، تا تو فاصله ای نمانده است ... از اول هم فاصله ای نبود . این روح حقیر گاهی گنجایش بزرگی تو را نداشته و داد از جدایی سر داده 

ایمان دارم فردا روز دیگری ست ... فردا ، من همه " تو " می شوم ... و " تو " در من ظهور می کنی !

با تو زخم نیست ... غربت نیست ... خشکسالی نیست

با تو شفا رواج پیدا می کند ... آشنایی نیاز حیاتی می شود ... خاکِ تفتیده ی کویر هم بارور شکفتن می گردد

با تو همه ی میخانه های ملکوت ، عاشقان را با جرعه ای اشتیاق هشیار ابدی می کنند !

با تو می توان تا منتهی الیه آفرینش پَر کشید ... خورشید را به خانه آورد ... ابر را خنداند ... تا بینهایت را به نظاره نشست ... تمامی قطرات باران را در دل دریا جستجو کرد

همه ی گنگ های جهان ، با تو شاعرند

با تو عروج خواهم کرد خوب من ، تا وادی عشق

و من در مسیر تو ، کودک ترین مسافر زمینم

[ ای آسمان آرامشم ]

و پیوسته دلم ، تو را بهانه می گیرد ... کودکی که پا برهنه به سمت تو می دود ؛ می افتد و باز برمی خیزد ؛ و هر لحظه با خود زمزمه می کند :

عاقبت خواهی رسید

          ای دل دیوانه ام

                  عاقبت خواهی رسید

 نرگسی