كه خادم رسيد و كوتاه مردي پير با او . با لباسي ميانه ي درويشي و آخوندي . عمامه ي تنگ بسته عين شبكلاه - و قبا يخه بسته . و عباش زير بغل و گيوه به پا . و سلام و عليك و عزت و احترام و كاغذ را روي چشم نهادن و اينك حجره ي ما . با زيلويي و يك تخت چوبي خالي و يك طاقچه كتاب . و بالاي بخاري عكس حضرت قطب . در زي درويشي . با بوق و من تشاء و خرقه . و عكس هاي ديگر . از ذوالرياستين - قطب سابق - با جماعت مريدان . و بالايش پوست تختي به ديوار كوبيده و كشكولي و تبر زيني و دو تا اره دندان سگ ماهي . و يك كلاه نمدي شش ترك ميان آن دو نهاده . و تشكرات . و يارو رفت . و تا بساطمان را پهن كنيم يكي آمد دم در . بوق عليشاهي با ريش و پشم سياه . از اين گوش تا آن گوش . عبايي بر دوش . و زيرش پيراهن زير شلواري بلند و چركمرد . و خودش به قيافه ي قصاب ها . سرخ و سفيد و گوشتالو . و «بفرماييد.» و قهوه اي گذاشتيم روي چراغ الكلي مان و گپي . ميگفت اهل زاهدان است . ( ولي شمس ميگويد در تهران او را ديده . ضمن آن بزن بزنهاي سياسي . و چاقوكش مانندي ... ) و به دستور مرشد خويش كه در تبت است به اعتكاف آمده اين طرفها كه زمين بي حجت نماند . و مدعي خواب كردن است . و خادم آستانه را گرفته كه بيا بخوابانمت و هنوز موفق نشده . ميگفت ما ده نفريم . پيروان درويش علي مصري . و دو نفرمان اروپايي اند و الباقي ايراني . گوشت و حيواني نميخوريم و عهد كرده ايم 30 و 60 سالگي بمانيم (؟) و گذشته از خواب كردن بيداران مدعي شفاي روحي امراض غير روحي هم بود . و از اين خزعبلات ... و دانشكده افسري را هم ميگفت ديده و كلاسهاي هنرهاي // زيبا را هم مستمع آزاد بوده . و مدعي نقاشي هم بود و كتابي هم نوشته بود در فلسفه ، و از اين لغاب فرنگي باب روز هم سر زبان داشت . «پروگره» و «كنسيانس» و «ليبيد » و ديگر خر رنگ كن ها . و جالب شعري بود كه در آخر به نقل از حضرت شاه خواند :

بهشت روي زمين است قريه ي ماهان به شرط آنكه تكانش دهند در دوزخ (5)



ديگر اينكه اين قريه ي ماهان پنج تا قنات دارد و هفت هزار تايي جمعيت و يك موتور ديزل MWM كه به آستانه برق ميدهد - سر شب ها تا نه و نيم ،‌ده . و به يك نيمچه خيابان . غير از اين ، چند تا دكان دارد و يك چهار خيابان تازه ساز جلوي آستانه و يك آسياب موتوري . و قنات هاش همه از جوپار آمده . مهچال ، تيگران ، فرميتن ، سه كنج (سه گچ؟) ، وكيل آباد . و آبي كه از اين قنات ها دور آستانه ميگردد ، دو چندان نهر كرج .

ديگر اينكه صاحب حجره يك شرح حال حضرت شاه گذاشت دم دستمان براي مطالعه . و اين هم نام دو تا از كتابهاي طاقچه اش كه نرسيده ورق زدم :‌

- رباعيات شارق يزدي كه «در كرمان انشاؤ فرموده في سنه ي 1339 »‌. 370 تاي رباعي است و بعد مختصري غزل و قصيده و مسمط . «‌ در مطبعه ي مباركه ي دار الامان كرمان 1339 - در شهر صفر المظفر به زيور طبع ... »‌و الخ

- معرفة السل من مترجمات ميرزا سيد رضا خان صديق الحكماء . ماه صفر 1319 . تأليفق دكتر اليزه ريپار فرانسوي مسيحي - 1900 - كه در آخرش به مطالعه كنندگان بصير اعلام ميكند كه «چون كليه ي اسباب مهيئه ي سل در اين // مجرم موجود اند دو نيست به همين مرض داعي اجل را لبيك گويم . اگر خداوند متعال تفضل فرموده و قوه عنايت فرمود كه بتوانم اين اسباب مهيئه را از خود دور نمايم يحتمل تا شصت و چيزي زندگي كرده و خدمات عمده ي علمي براي ابناي وطن و دولت و ملت نمايم . فالا مشكل است كه تا پنجاه عمر نموده باشم . » به نظرم همينطورها هم شده . و جالب اينكه در اواخر كتاب 8 صفحه اي لغت نامه داده در توضيح اسامي و اصطلاحات فرانسوي طب . مثل «باكتريولوژي» يا «بلادون» و از اين قبيل .



ديشب ذخيره ي الكل چراغ سفريمان را خالي كرديم كف حجره در دو سه بار - تا نمش برچيده شود و بشود خوابيد . و دو نفري كشيك رطوبت داديم . دو ساعت به دوساعت . يكي روي تخت يكي روي زمين . و شام ،‌ شير و ماست و تخم مرغ . كه شير بريد . و لورش را خورديم . بقالي پشت آستانه فقط پنج تا تخم مرغ داشت و سه تا پرتقال . و همين هم از سر ما زياد بود . كه براي صبح هم گذاشتيم . و پنثر هم ، شاممان كه تمام شد رسيد . خادم دستگاه كه دنبال پنير رفته بود - آمده ميگويد حضرت بوق عليشاه زاهداني عاقبت خوابش كرده و فرستاده استش بكربلا و مشهد . (‌و اين آرزوها كه مگر در خواب عملي بشود ! و اصلا يارو چه اصراري دارد در خواب كردن مردم؟ مگر بيداري چه عيبي دارد؟) اما خود خادم ميخواهد اين دفعه در خواب بجاهايي برود كه بلد است . مثلا كرمان . يا سيرجان . كه اهل آن است . و اين يعني كه حتي خادم آستانه ي ماهان هم ميخواهد اين گل مولاي ما را امتحان كند! و اين حضرت را بگو كه با ترك حيواني چه گل و گردني دارد و چه // قد و قواره اي بهم زده! من خودم در 19 سلاگي يك سال گوشت نخوردم هنوز كه هنوز است دارم تقاصش را پس ميدهم . و اصلا ديشب تا به حال همه اش به فكر اين دم و دستگاهم . با اصطلاحاتش و سنتش و معنايي كه در آن نهفته . و ببينم اصلا «قطب» يعني چه ؟ يعني مركز دايره . بسيار خوب . ولي ديگر چه ؟ آيا نه اينكه يعني حتي در حوزه ي حقير تسليم و رضا يكي باشد كه فعال ما يشاء‌باشد؟ عين صاحب فتوا . كه فعال ما يشاء ديگري است در حوزه ي شايست و ناشايست هاي خصوصي و بي ضرر . مسائل عمومي و بزرگ و اجتماعي را كه از حوزه ي عمل «فتوا» بريده اند . عين اينجا . مقاومت و فرقه سازي فعال باطني گرايانه را كه از اين حضرات گرفته اند . ناچار چه باقيمانده ؟ همان حضرت قطب و جماعت قليل مريدان . كه تازه هر به ده سال يكبار انشعابي تازه است و حقارت مضاعف حوزه هاي بي اثري . اما به هر صورت دكاني . و نان و آبي . كه هنيئاٌ لهم . و تازه يارو صاحب اختيار شركت نفت ملي فخيمه است . اما درويش است و بوق و من تشاء و ديگر قضايا ... آنكه مشتاقيه را به اسمش ساخته اند - و حتي اين حضرت شاه - تا حدودي مردي بوده عاصي و يكدنده و در راه عقيده اي سر نهاده . اما اين حضرات دراويش معاصر كه بر سفره هاي رنگين سنت آن مردان نشسته اند و از عليق نفت آ×ور به گردن بسته - فقط مردم را خواب ميكنند . و آن وقت تبليغ در معني اينكه « دنيا چو حباب است ... و الخ » . در اين زمينه حتي كسي مثل «خيام» مقصر است . گر چه دخلي هم به كار عرفان و درويشي ندارد (6) هنرش ابدي . بسيار خوب اما محتوي // شعرش ؟ و مگر نه اينكه «هدايت»‌سر سپرده ي او بود ؟ و خود كشي كرد؟‌و گيرم كه اين خود كشي نوعي وسيله ي اعاده ي حيثيت اشرافيتي كه هدايت ازش بيزاري ميجست اما وابسته اش بود اما به هر صورت احساس پوچي كه آمد خودكشي مطرح ميشود . و احساس پوچي خود اعتراضي است در مقابل تقدير كور . ومگر نه اينكه خيام ضد «اختيار» حرف ميزند؟ آخر او «قدر»ي است . چه رسد به حضرت خواجه و آن جماعت ديگران . و حاصل حرف همه ي ايشان اينكه تو هيچي و پوچي . و اين آيا نه به اين معني كه روشنفكر اين ولايت حدود هزار سال است كه دارد ناله ي درماندگي ميكند ؟ و چون عين تو از حوزه ي عمل و امكان اخراج شده است ،‌ دل به حوزه ي ناممكن و محال خوش كرده ؟ و به اينكه :

گر بر فلكم دست بدي چون يزدان بر داشتمي من اين فلك را زميان ... و الخ ؟


و آن وقت حاصل غير مستقيم اما ديرپاي اين «قطب سازي» و «مرجع بازي» ؟‌- اينكه اگر در مسائل خصوصي و بي ضرر و در شايست ناشايست هاي خانگي محتاج مركز دايره ي خلقتي كه حضرت قطب باشد - پس واي به مسائل بزرگ و عمومي و بايست و نبايست هاي مخاطره انگيز . كه حتما وابسته ي وجود ذيجود «قطب الاقطابي» است !



ديروزصبح هنوز از حجره در نيامده بوديم كه شهردار سابق رسيد . به دعوت براي ناهار . و نشست به درد دل . كه از درآمد آستانه ماهي سيصد تومن به رئيس فرهنگ محل ميدهند براي روز مباداي دخالت اوقات . و اينكه متولي آستانه از گنابادي هايي است كه خيال دست اندازي به كار آستانه را دارند . و اينكه آستانه سالي صد هزار تومن عايدي دارد كه ... ميشود . از اوقافش كه در آباديهاي اطراف تا سي چهل فرسخي پراكنده . و مثلا فلان فرماندار كرمان كه شرح حال حضرت شاه را نوشته سه هزار تومن حق البوق گرفته ... جوري حرف ميزد كه انگار ما آمدها يم به بازرسي . و بعد قهوه ي ما حاضر شد . با الباقي الكلي كه ته چراغ بود . و بعد يكي دو تا غزل برايمان خواند . با نيم دانگ صدايي كه از پيري برايش مانده . و اصرار كه ما هم بخوانيم . و خوانديم . تو خانقاه بسر ببري و طرفت از سر سپردگان حضرت شاه باشد و نتواني غزل بخواني؟ و بعد چرت گفتيم از سياست . و بعد احوال آب و ملك را پرسيديم . و او گپي زد از فلانقدر سيب زميني رسمي كه بايد به ارتش بفروشد و زميني كه بايد با تراكتور شخم بزند - كه دوتاش به اين حوالي هم آمده - و بعد رفتيم سراغ آب فراوان آبادي . مجموع آب ماهان 3200 سهم است و قيمت متوسط هر سهم پنج هزار تومن . يعني كه تنها ثروت آبي ماهان سالي 19-18 ميليوم تومن ! و بعد صحبت از اينكه به ازاي «سنگ» عراقي ها و «قفيز» يزديها اينجا هر واحد آب را يك «قصب» ميگويند . و اين يعني مقدار آبي كه 25 گز مربع زمين شخم زده را در مدت يك «تشته» آبياري كند(؟) و اين تشته چيزي است در حدود يك ساعت آبي . كاسه اي است مسي و سوراخي بركفش . كه مي اندازند روي آب تا پر شود . ظرف پنج ،‌ شش دقيقه . و بعد رفتيم سر آسيابهاشان . و اين اساميش : بنه گاه ، حاج امين ، ماهان پايين ،‌شاه ،‌ ملااسكندر ، كل اسمال ،‌سيدحسين . كه فقط همين آخري داير است . و بعد راه افتاديم و با هم آبادي را گشتيم و سه تا از آسيابها را ديديم . يكيش آسياب حضرت شاه . ميگفت ششصد ساله است . حضرت كه آمده اينجا ،‌سر آب همين آسياب نان و ماستي از دست دخترك آسيابان خورده و گلوش گير كرده و ماندگار شده . نه تنها براي زندگي ه براي مرگ هم . از بادها هم حرف زديم و از باران ها . بادشان نظمي ندارد . هميشگي است . اما بارانشان . ميگفت از نوروز به بعد سر هر «شش» باران دارند . معمولا . يعني ششم ، شانزدهم ، بيست و ششم هر ماه . و همين جور تا خشكه تابستان برسد . و اين رسم «شيشا» است .

بعد برگشتيم سراغ قالي بافها . به سه تا خانه سرزديم . هر يك با دو دار قالي . يعني از در خانه اي ميگذشتيم كه شنيدم صدايي مي آيد در حدود قرآن خواندن . اول گفتم لابد رمضان است و مقابله دارند . اما پشت ديوار خانه ي دوم - و همان آوا . كه دقت كه كردم ديدم عربي نيست . كه انكشف استاد كار دارد نقشه ي قالي را ميخواند . به آوازي محزون و كشدار و ضربه اي در آخر - همچو قافيه . كه تپيديم توي خانه . در كوتاهي و بعد باغچه اي خشك . و بعد اطاقي و بعد باغچه ي ديگري ،‌رنگين و شاداب - اما به دار آويخته . و از وسط بريده . و سه تا كودك پايش نشسته بر خاك . نه به تماشا ،‌كه به ويجين ... و بجاي در آوردن علف هاي هرز ،‌ريشه هاي رنگين مي كاشتند در شيار تارهاي سفيد . و هر سه دختر . با سرهاي بسته و انگشت هاي باريك - با نوك تركيده و قرمز . و اطاق بي نور . و يكي شان سرفه كنان . همان كه نقشه را ميخواند . بزحمت 12 ساله اي . كه باز بغض آمد . و ديدم كه چه به زحمت ميتوان پانهاد برين قالي . اين صنعتي كه نه پول سازمان برنامه را پس پشت دارد نه اعتبار بانك صنعتي را و نه وام بانك صاداران را و نه قرضه ي بانك بين المللي را . اما همچنان زنده است . و به قيمت جواني بي باعث و باني ولايات ...

و خانه ي دگير و قالي ديگر . و خانه ي ديگر و قاليچه اي . و اين بار ابريشمي .// يك جا متن لاكي بود ،‌جاي ديگر بيدمشكي . يك جا ترنج بود و جاي ديگر ترمه . اما زمينه ي اصلي همه جا فقر بود و گرسنگي و رها شدن به تقدير ... و آن يكي كه سه ساله هم نمي نمود ! و خانه ي سوم ،‌استاد كار مردي بود . سي ساله . ميگفت «براي شركت فرش ميبافيم . به گزي 60 تومن مزد ( از آن قالي ها بود كه در بازار متري هزار تومن مييفروشند)‌. و نقشه و پشم و ريسمان از شركت . و دار و ابزار كار و محل ازما . »

به اختلاف اقوال شركت فرش تنها در ماهان 250 تا 300 دار قالي دارد . از مجموع 800 داري كه در تمام ماهان برپاست . و اگر پاي هر داري بطور متوسط سه نفر كار كنند ،‌ ميش ود 2400 نفر . و جمعيت ماهان 7هزار . و وقتي متوجه باشي كه اين همه كشت و آبادي پاي چنان آبي كار مردهاست ميبيني كه چرا اين همه كودكان پاي دار قالي مي پژمرند . و سلامت باد سر اين شركت فرش كه بجاي تجديد نظري در شرايط عادي بازار كار - آمده عين همان شرايط را پذيرفته و شده يار و ياور استثمار. و بعد هم سلامتتر باد سر اين «هنرهاي زيبا» با آن عرض و طول دستگاهش كه انگار اين صنعت را كرده . و دلش خوش است كه نقش هاي را كج و كوله ميكند . (7)

با مدير مدرسه شان هم آشنا شديم . نه كلاسه . كه جوانكي يك پا و// تركه اي بود ،‌و جوشي و با چوب زير بغل . شباهتكي داشت به معلم هايي كه چخوف در قصه هايش مي آورد . ازش پرسيدم چخوف را خوانده ؟‌نخوانده بود . قول دادم هر چه ازش ترجمه شده برايش بفرستم ... باغ هم رفتيم . هنوز زير شكوفه . اما به باران روز دوم اقامتمان گلبرگ ها ريخته و آرايش بهاره شان پيس شده . يا كچل . و آسمان كرمان را هم ديديم . كه چه بلند و چه عظيم و چه پاك و چه نوري از بي مهتابي شبانه ي ستارگان بر زمين پاشيده . و سه روز در آن حجره مانديم . و چنان امن و چنان آرام كه پناهگاهي براي همه ي بازنشستگان كشوري و لشكري . حتي بوق عليشاه همسايه مان با رفت و آمد هر شبه اش به قصد خواب كردن خلق الله و فال گرفتن و اين حقه بازيها ... نتوانست مزاحمي باشد .



و اينك بم خرمشهری منهای کارون . با خيابانهاش تميزتر (‌ و اما كوچه ها ؟‌- ميگويم . ) و با همان نخل ها ،‌باضافه ي بوي بهار نارنج و كوچه باغهاي مستقيم . اما در قدم اول آنقدر كور ميبيني هك انگار آغ ممد خان همين دهسال پيش از اين جا هم گذشته . دكتر دندانساز بهداري ميگفت :‌99 درصدشان كور ظاهرند ،‌الباقي كور باطن . كه شوخي ميكرد . وراستي چرا اين همه چشم معيوب ؟ به علت آب ناسالم؟ يا اثر باد و ريگ روان؟ - كسي جوابي نداشت . همين دكتر بود كه حاليم كرد كه چرا آن سمت ها همه دندان طلا ميگذارند .(8)//



از ماهان با سواري آمديم . چهار ساعته . به نفري 6 تومن . از «تهرود»‌گذشتيم و از «ابارق»‌. و در «دارزين»‌نميرويي خورديم و بعد از «مهراب» گذشتيم و بعد بم . و اينجا در خانقاه شهر زندگي ميكنيم . شهر دو سه تايي مسافرخانه دارد . اما ديگر نمي خواستيم غريبه بمانيم . و خانقاه خانه اي است بزرگ . پاي منبع آب شهر . شرقي حياط ،‌دو تا اطاق است و تالار مانندي كنارش براي مجالس . و اين مثلا بيروني است . و غربي حياط ( انردوني ) محل سكونت دوده دار ( = خانقاه دار ،‌مجلس دار)‌و خانواده اش كه استوار ارتش است و خوش قد و بالا ،‌با پنج فرزند و دو دانگي خوش . (‌ديشب حدود سه بعد از نيمه شب مناجات ميكرد) و رفتار يك جناب سرهنگ را دارد - در جواب سلامي كه توي كوچه بمردم ميداد . و عجب پذيرايي ميكند !‌شب اول فسنجان . و امروز صبح شير و مربا و تخم مرغ . به قبل منقلمان نگذاشت دست بزنيم . كه «سه روز مهمان خانقاهيد. » سفارش تهران اينجا بهتر كارگر افتاده . آخر هنوز پلاك طبابت كسي كه از تهران سفارشمان را كرده بدر خانقاه است . دكتر نوربخش . كه خارج از مركزش را اينجا ميديده و خانقاه را خود او ساخته و گذاشته و رفته .

دوده دار كه رفت سر كار اداره اش ،‌ما هم در آمديم به سمت ارگ بم . كه عين كندويي عظيم از گل - كنار شهر بر سر بلندي متروك افتاده . و عين شهري . با حصارهاي هنوز مرتب و خندق اطرافش و بازارها و كوچه ها و پيشخوان دكانها و كوچه هاي سرپوشيده و سراها و كاروانسراها و مدرسه اي بزرگ و مسجد جامعي و مقر حكومتي بر بلندترين نقطه . پاي ديوارها از سنگ يا آجر ، و الباقي از گل و خشت . و همه ي شهر بر روي صخره اي نهاده و پستي و بلندي اش شيب و خيز كوچه ها و محله ها ا معين كرده . و تيرهاي // چوب خرما - پوشش سقفهاي ديروزي - گله به گله افتاده و پوسيده . و چاههاي عميق در صخره در آورده . يكيش گوشه ي شمال شرقي مسجد جامع . چاه صاحب الزمان . و در و ديوار اطاقك كنار دهانه اش پوشيده از شمايل هاي چاپ تهران ... و اين همه متروك . و بقول جوانكي كه به پرس و جو از تهران و راهنمايي ارگ دنبالمان افتاد : « مسكن وحوش بيابان . و يك جفت اژدها كه هنوز بر سر گنج هاي پنهانش پاسباني ميكنند .»‌و شمس سه چهار حلقه عكس گرفت . و جوانك از پدرش نقل ميكرد كه ارگ تا صد سال پيش آباد بوده و آخرين بار در اوايل حكومت كودتا خلع سلاح شده و يقولون كه سربازهاي ساخلوي آن زمان هنوز زنده اند . و از وقايع سابق يكي اينكه رفعت نظام را - از خوانيني محلي - كه خيال فتح تهران را به نفع مشروطه داشته حاكم كرمان به حيله گرفته و در همين ارگ بدار آويخته . كه به همان افسانه سازي معهود سه بار طناب دارش پاره شده و از نو . فكرش را ميكردم كه سه بار طناب دار پاره شود و درق بخوري زمين ، و دست و پا و كمرت عيب كند ،‌و گلو كه درد گرفته و ميسوزد ، و خفقاني كه هنوز اثرش نپريده ،‌و ترس از مرگ و ... افكار ديگري از اين قبيل ،‌در خور آن ويرانه .

و ظهر ميهمان خانه ي ثروتمندي از دوستان خانقاه . در باغي بزرگ و خانه اي مجلل و پرده ها همه فته دوزي (‌ظاهرا پته دوزي درست است‌)‌روي شال . كار كرمان . و چه مبلهاي كار هند . و چه فرشها . و چنان پذيرايي شاهانه اي كه فقط ماست و خرماش بيست نفر مثل ما را بس بود . و چنان احساس گناه كردم - از نشستن بر چنان سفره اي - كه تمام بعد از ظهر صاحب خانه را كشيدم باستنطاق . سؤال و جواب . و حاصلش مختصري اطلاعات كشاورزي و مربوط // به آب و خاك - بخصوص در باب خرما - كه اينجا جاش نيست . و عصرانه سر قنات حسين آباد . و اين مظهر قنات عجب كششي دارد و عجب خاطره انگيز است . حتي نوعي جواز عبور است از تاريخ و براي ورود به اساطير . نوعي آزاد كنندگي در آن مي بينيم . عين سيمرغ و پرش كه آتش مي زدند . دستم را كه در آبش ميكنم انگار يكي از مزدوران آن مقدوني است - يا همراهان آن ذوالقرنين - كه اكنون از ظلمات گذشته و به آب حيات دسته يافته ... يعني فقط بعت آشنايي هاي دهاتي؟‌يا به - عزت آب درين برهوت؟ يا بحرمت «ومن الماء‌كل شيء حي»؟ بهر صورت اگر قرار باشد مسائل سر حدي فلسفه را در اين ولايت بشماريم اوليش حتما قنات است . بعد مرگ و عشق و آن قضاياي ديگر ... با اين فكرها تا مغرب پاي قنات مانديم . و گاهي غزلي از حضرت دوده دار . و گاهي سكوت و تماشا . تا ميزبانان افطار كردند و برگشتيم .



شب اولي كه در خانقاه بوديم مجلس ذكر داشتند . ده دوازده نفري . به آخوند بازي و دعا خواندن و دست آخر دعاي كميل . و وسطش يك افسر شهرباني سه تا غزل خواند . و جوانكي كه با صداي خروسي غزل حضرت شاه را غلط ميخواند و يك سرگرد ارتشي كه اصلاحش ميكرد . حدود ساعت 9 مجلس تمام شد . دو ساعت بيشتر طول كشيد . و ديگر حضار چنان ساكت و با چنان سرهاي بزير افكنده . كه انگار چرت ميزنند . يعني كه «مراقبه» -؟ نه . بيشتر «آداب الچرت» بود تا هر چيز ديگر . و بعد رفتند منهاي آن افسر شهرباني كه نشست . و نه و نيم شام دادند و بعد گپ زديم . از سياست و از تهران . و پرس و جي ما از اوضاع محل . و پرس و جوي افسر شهرباني از كار و بار ما و از نسبتي كه با كي اك داريم . و بعد اظهار معلوماتش كه در كرمان دختر گرفتن ارزانتر در مي آيد تا بيوه گرفتن . و من اشاره كردم كه انگار خانقاه ها چه در تهران و چه اينجاها پاتوق فعاليت هاي خارج از برنامه اي ارتشي ها شده . و جستجويي كه چرا؟ و جواب او كه ديگران قمار بازي ميكنند و آنكه مرد حق است جايش اينجاها و الخ ... كه افتاد بدرد دل . و انكشف كه خودش مازندراني است و مختصر آب و برنجي دارد كه گفته سهم محصول او را حواله كنند اينجا . و در مقابلش پرتقال خريده از اهل محل به دو قران ( نرخش در بازار يكي 6-5 قران بود )‌و بيست و سه هزار تايي پرتقال خريده كه بجاي پول برنج بدهد . و حالا كه برنج وارد شده روساي شهرباني و دادگستري مانع كار او شده اند و اهل شهر را تهديد كرده اند كه « برنج - بي برنج . پول بايد داد.» و حالا حرف و سخن و پرونده سازي . و اينكه تنها گناه او خوش نداشتن از شب نشيني هاي ولايتي و قمار ايشان ... كه حضرات بهشان برخورده و ديگر قضايا .

بعد دوده دار قصه گفت . كه جوانكي بروده زردتشي كه به خل خلي يا به بيزاري از تشريفات و عنعنات دين خانوادگي عصيان كرده و آمده مسلمان شده . و پناه آورده باين خانقاهي ها . كه اسمش را گذاشته اند كريم . بي خبر از خانواده . كه چندي بعد تصميم گرفته اند زنش بدهند . و حالا چكار بكند؟ او مسلمان و زن زردشتي!؟ و مگر ميشود ؟ و براي اينكه از اين تكليف شاق بگريزد خودش را از مردي مي اندازد . بهمين سادگي . يعني كه پوست خايه اش را با تيغ ميبرد و ريسمان ميبندد دور //خود خايه ها - بهمين دقت - و بعد سر ريسمان را ميبندد به چفت در و خودش را مي آويزد به آن بهمين راحتي ! و بعد خونريزي و اختلال مشاعر و درد سر . هم براي خانقاه و هم براي زردشتي ها . تا عاقبت مي فرستندش تهران كه هم پايين تنه اش را معالجه كنند و هم بالا تنه اش را . يعني كه كله اش را . چون مسلم شده كه خل است . هم بعقيده خانقاهي ها هم بعقيده زردشتي ها . و اين نكته ي آخري را افسر شهرباني گذاشت . الباقي را بايد در تهران دنبال كنم . (9)



روز بعد گفتيم پسگوچه هاي شهر را بگرديم . در 1332 د.د.ت. زده اند . و علامتش بر همه ي در و ديوارها. و حالا همه جا از نو پر از مگس و خاك و كثافت . و راستي كه اين همه چشم آفت زده آدم را خجل ميكند حتي از نعمت «ديدن». د عوض بادمجان بم را ديديم كه آفت نمي زند . // بوته اش عين درختي و سه چهار ساله و بلندتر از قامت آدمي . اما بادمجانها بهمان قد و قامت معهود - و هر سال از نو گل كردن و بار دادن . بوته درخت ها زير گل بود و گفتند كه تا بيست روز ديگر بادمجان بدست مي آيد . بوته ي كرچك نيز در همين حدودها بود . عين درختي كنار خيابان ايستاده . انگار چناري چهار پنج ساله . و انگار درختي زينتي كه مثلا شهرداري كنار معابر كاشته . و بكرات سر درخت - بوته هاش از لب ديوار باغي پيدا . كه با خوشه ي غوزه تيغدار و سبز و بنفش ،‌مشت گره كرده اي را مي مانست . مشتي كيله روغني . و گفتند كه در رودبار جيرفت پنبه نيز چنين قد و قامتي دارد . كه مردان بالغ ازش ميروند بالا ،‌بغوزه اش را چيدن . و بعد قهوه خانه اي . و دو تا چاي . و گپي با پيرمرد سوخته ي تكيده اي كه اشنو كاغذي مي كشيد . و سبيل دراز سفيد داشت . شاربش زرد شده . و انكشف كه يازده دكان ترياك فروشي در بم هست . يعني اول ازش ترياك خواستيم . شمس در آمد كه «... اين بنده خدا گرفتار است و ما غريبيم و راه بجايي نداريم و ...» از اين قبيل . كه از يك قوطي سيگار آهني حبه اي گذاشت توي دستمان . سياه و بي بوي ترياك . ميگفت افغاني است . و حسرت ميخورد براي ترياك فارس . و من در آمدم كه «اين كه همه اش قير است .» و او ، كه :«ميخواستي زعفران بهش بزنند؟»

بباغ كشاورزي هم سر كشيديم . محقر و قلابي و نمايش دهنده . با رديف اخترهاش كنار جوي . و مختصري پرتقال و مركبات و يك كرت كوچك نيشكر. كشت نمونه . به دو سه تا از باغهاي خصوصي نيز سر كرديم . به در زدني و «ياالله» و تو رفتن. كه يك جا اصلا جوابي نيامد. و همان از دم در تماشايي ، و بازگشت . پشت اين ديوارهاي ستبر چينه اي //چه بهشت هايي و چه نخل هايي! بخصوص باغ جعفري كه يك وقت حكومت نشين بوده .
هنوز ايام عيد است اما انارها گل دارند و بهار نارنج سر درخت ها است و بوته اي اسفند در حوالي شهر به گل نشسته و نخل را تازه بو داده اند. يعني كه خوشه هاش را با خوشه هاي نر بهم بسته اند براي لقاح - و آخر گل سرخ است و شاه پسند و گل ساعتي در نهايت شكوفايي است و تك و توك مركبات سال پيش هنوز بدرخت ها آويخته و مو دارد به غوره مي نشيند و ساعت نيم ساعت از تهران پيش است و سر شب دب اكبر و اصغر در آسمان شمال پايين افتاده تر بود .

و گرما آن قدر بود كه از نا رفته به خانقاه برگشتيم . ليوان آبي و درازكش . تا يك بعد از ظهر ، كه ناهار دادند . و بعد سراغ طاقچه ي كتاب خانقاه . كه در هم دارد و مثلا گنجه است. و يك ساعتي ورق زدن به «سر پرسي سايكس» . كه دوده دارد رسيد . از كار برگشته . و سفارش كامبوزيا نامي كه در زاهدان كلاته اي دارد و كتابخانه اي و اينكه حتما سراغش برويد . و بعد چرتي .اما ممكن نبود .موتور منبع آب كار افتاده بود . كه درآمدم توي حياط. باغچه اي دارد با ده تايي اصله ي پرتقال و گودالي بسمت شمال . خيال داشته اند زير زمين بسازند . گود را چند روز پش برداشته اند و حالا نقشه بهم خورده . يعنهي كه وجوهات نرسيده . هر كس تعهدي كرده بوده كه نداده . و حالا دوده دار درمانده كه با اين گودال چه كند؟ گفتم چرا پرش نميكني؟ كه باش مس بيل برداشتيم و يا علي . و دوده دار رفت و برگشت با دو نفر ديگر. بچه هاش هم كه بودند . و يك ساعته گودال را تخت كرديم . و حالا دستهام تاول كرده . //

گرفته شده از وبلاگ اقای باغینی پور